تبليغاتX
سکوت مرگ

سکوت مرگ

قلب.......

ديگر براي گريستن خيلي دير است

براي افسوس خوردن هم خيلي دير است

ديگر براي پشيماني وقتي نيست

ديگر براي تفريح خيلي دير است

برو كه من دل به ديگري باخته ام

برو كه ديگر مرا با تو كاري نيست

هر چه مي خواهي گريه كن.......

گريه كن! چون اين تنها كاريست كه از روي عقل انجام مي دهي

برو قلبي ديگر را براي بازي پيدا كن

اما بدان پيش ار آنگه آن قلب را به دو نيم كني‌ مايوس خواهي شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:18  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:6  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:36  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:20  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:35  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:40  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:40  توسط المیرا  | 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : 

شادی ... غم ... غرور ... عشق 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ...

همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند 

 ... چون او عاشق جزیره بود ...  

هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست  

و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... ! 

مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ... 

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... ! 

چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ... 

غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم ! 

غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ... 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬  

اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ... 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : 

بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. 

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات  

داده بود چقدر به گردنش حق دارد !

... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ...

عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : 

آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... !

عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟  

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ...... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:56  توسط المیرا  | 

مردي با اسب وسگش در جادهاي راه مي رفتند.هنگام عبور از كنار درخت عظيمي صاعقه اي فرود آمد

و آنها را كشت.اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدت ها طول مي كشد كه مرده ها به وضعيت جديدشان پي ببرند

پياده رويدرازي بود.تپه اي بلندي بود.آفتاب تندي بود وعرق مي ريختندو به شدت تشنه بودنند.در يك پيچ جاده

دروازه تمام مرمر بزرگي ديدندكه به ميداني با سگفرش طلا باز مي شدو در وسط آن چشمه اي بودكه آب زلالي از آن جاري بود.رهگذر روبه مرد دروازه بان كرد وگفت((روز به خير اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است))

دروازه بان :(روز به خير اينجا بهشت است))

چه خوب كه به بهشت رسيديم خيلي تشنه ايم

دروازه بان به چشمه اشاره كرد وگفت: مي توانيد وارد شويد و هرچه كه دلتان مي خواهد بنوشيد

-اسب و سگم هم تشنه اند

نگهبان واقعا متاسفم ورود حيوانات به بهشت ممنوع است

مرد خيلي ناراحت شد وچون خيلي تشنه بود.اما حاظر نبود تنهايي آب بنوشد.از نگهبان تشكر كرد

و به راهش ادامه داد.پس از اين كه مدت طولاني از يك تپه دراز بالا رفتند. به مزرعه اي رسيدند

راه ورود به اين مزرعهدروازه اي قديمي بود كه به يك جادهي خاكيبا درختاني در دو طرفش باز مي شد

مردي در زير سايه درختي دراز كشيده بود كه احتمالا استراحت مي كرد

مسافر گفت روز به خير

مرد با سرش جواب داد

_ما خيلي تشنه ايم من سگم و اسبم

مرد به جايي اشاره كردوگفت:ميان ان سنگ ها چشمه ايستهر قدر كه مي خواهيد بنوشيد

مرد و اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي انها فرو نشست

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت هر وقت دوست داشتيد مي توانيد به اينجا بيايد

مسافر گفت :فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟

مرد گفت:بهشت

_بهشت ؟اما نگهبان دروازه ي مرمري هم گفت آنجا بهشت است

_آنجا بهشت نيست دوزخ است

مسافر حيران ماند وگفت بايد جلوي انها را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند .اين اطلاعات غلط باعث

سر در گمي زيادي مي شود

_كاملا بر عكس آنها لطف بزرگي به ما مي كنند. چون تمتم آنهايي كه حاظر اندبهترين دوستانشان را ترك كنند

همان جا مي مانند.............................
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:10  توسط المیرا  | 

عاشقانه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:31  توسط المیرا  | 

رز قرمز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط المیرا  | 

آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود

كه به شوق من آمده باشد، رهگذري بود

روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان آوازي بود

كه من گمان ميكردم ميگويد: دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:16  توسط المیرا  | 

حيف دلم كه شكست
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:9  توسط المیرا  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:10  توسط المیرا  | 

خاكستر عشق
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:33  توسط المیرا  | 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید.
کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:52  توسط المیرا  | 

اي كاش سر نوشت جز اين مي نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:15  توسط المیرا  | 



روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:21  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:12  توسط المیرا  | 

گل سرخ

گل سرخی را که بالای سرت در آستان در نمودار گشت ‍‍ ایکاش بر می داشتی می بویدی و می بوسیدی آنگاه زیب سینه ی نازت می کردی یا در میان گیسوان مشگین زیبایت می گذاردی می دانی چرا.....؟

برای آنکه آن گل با اشک های چشم محبوبی شسته شده بود.

دلبرم لابد می دانی که بر روی گلی اگر قطره ای پیدا شود شبنم است. اما بر روی آن گل بجای شبنم سحری   اشک من بود  ای کاش بر می داشتی   بر می داشتی   می بو یدی و می بو سیدی آنگاه لابلای گیسوانت قرار می دادی قلب من  عشق من بود که به صورت گلی در آمده و با آن وضع بسوی تو پرتاب شد .ای کاش بر می داشتی می بویدی و می بوسیدی آنگاه به انگشتانت  پر پرش می کردی  آنگاه دوباره باز پس می دادی.........

 

                                                                                                                       ژان دوگره

 

                                                                                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:1  توسط المیرا  |